حمد الله مستوفى قزوينى

188

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

وگر ز انبيا شد عُمر همچو نوح * كه طوفان طلب كرد گاهِ فتُوح ابو بكر همچون براهيم باز * كه رحمت طلب كرد از بىنياز و ليكن ببينيم تا كردگار * چه فرمان دهد اندر اين ژرف‌كار ( 89 ) 3980 نشايد به خود كرد كارى چنين * كه از خود نگويم سخن بهرِ دين » همانگه پيام آمد از كردگار * در او كرده رمزى ز خشم آشكار كه : « گر نيستى « 1 » خواست ما را چنان * كه گردد غنيمت حلال اين زمان عذابى فرستادمى سهمگين * چو بر دينتان گشت دُنيى گزين » پيمبر چو آيت فُروخواند ، گفت : * « عُمر بود با دانش و بخت جفت 3985 كه گر آمدى اين بلا ز آسمان * نرستى جز او كس از اين مردمان فرستاد آيت دگر ذُو الجلال * غنيمت در اسلام كرده حلال پسنديده حُكم ابو بكر را * بر آن كار كرده خداوندِ ما » از اين شادمان شد دل مؤمنان * چو ديدند فرمان بدان‌سان عيان پس آن شب پيمبر در آن رزمگاه * بماند و بخفتند « 2 » آنجا سپاه 3990 نگهبان قوم اسيران چو باد * عَريشى بدان جايگه ساز داد در او كردشان و به در بربخفت * اسيران شدند با غم و درد جفت بناليد عبّاس هر دم ز بند * كزآن بند بودش به تن برگزند نبى را ز مهرش نمىبود خواب * كه عم را همىيافت در اضطراب نگهبان او را بَرِ خويش خواند * وز آن ناله با او سخن بازراند 3995 نگهبانش گفتا : « چو فرمان دهى * گشايد از او بندِ بسته رهى » نبى گفت : « نى ، بند « 3 » او سُست‌تر * سزد گر كنى تا ننالد دگر نگهبان شد و بندِ او كرد سُست * سر مرد بيداردل خواب جُست نبى هم برآسود از كارِ او * دلش گشت ايمن ز تيمارِ او

--> ( 1 ) ( ب 3982 ) . در اصل : كه كره نيستى . ( 2 ) ( ب 3989 ) . در اصل : و بخفتيد . ( 3 ) ( ب 3996 ) . در اصل : بىبند .